X
تبلیغات
هنوز زنده ام

هنوز زنده ام

سالهاست که مرده ام اما...

آمدو آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمدو بنشست .آشوبی به پا

در میان.دودمانم کرد و رفت

آمدو رویی گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم کرد و رفت

آمدو چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

آمدو در خلوت تنهایی ام

آتش به جانم کرد و رفت

آمدو پائیز عمرم را ببرد

جای آن زمستان داد و رفت

آمدو در تاری شبهای من

ماه نازم را فراری داد و رفت

آمدو در به در می خانه ما

جام زهری داد و رفت

آمدو در بهترین روزهای جاری ام

دست ژیری برمن دادو رفت

آمدو سرسبز های جوانی ام

مشتی آتش برمن داد و رفت

آمدو عشق را گدایی کرد زمن

با دودستم رویش زدم و رفت

                  بگذارید در زمستان تنهایی ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

زمستان سرد را دوست دارم چون با زندگی من

چون با یک رنگی من

چون با صافی های هوایش هماهنگ هستم

در زمستان کسی با کسی کار ندارد چون هوا سرداست

بس ناجوانمردانه

به قول آن:سلامت را نخواهند گفت پاسخ

سرها در گریبان است

تنهایی در زمستان عمرم به هیچ طلایی نفروشم

رفیقان بهار عمرم را ربودید

خود را زمستان کردید و مرا سالهاست درپائیز رها کردید

دیگر برگی برای ریختن ندارم

رفیقان زمستانم کنید

بگذارید تنها بمانم.......

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

مدتی بود قلم به دست نداشتم

قلم عمر من شکست

به دنبالش بودم تا بسازم آنچه تخریب شد

اما ستار غم من تارهای پاره اش را باقلم من رنگ زد

رنگ زد ورنگ زد

قلم شکسته را ساختم و با آن نوشتم

بگذارید بمیرم.....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

ای کاش بودی و میدیدی

ای کاش بودی به من می گفتی

ای کاش لحظات با تو بودنم را فراموش می کردم

ای کاش خاطراتم را فراموش می کردم

ای کاش این گونه بود زنگی

همه چیز های بد زندگی نابو می شد

حالا که این گونه نیست

پس حال باید با خیالات محض خود زندگی کنم

آه چه کنم .

        تنهایی را از او آموختم....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

شب بود و تاریکی

نوری نمی تابید

از ترس جغد شب

چشمی نمی تابید

ماه با اون ستاره هاش

از ترس نامردی ها

                         نمی تابید

تنهایی بد نیست اگر بگذارند...

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

زندگی طعم های تلخ و شیرینی دارد زندگی بالا بلندی داردوپستی برمنش بیشتر دارد زندگی آنقدر زیباست که که بی رحمی دارد زندگی بسیار نامردی دارد زندگی شیرینی اش عشق است زندگی شوری اش آن نامردی است زندگی آن تلخی اش نابودی است زندگی نابودی اش تنهایی است زندگی ماهی صفت ،لغزان صفت زندگی نرم صفت،ابر صفت زندگی آیینه نامردها زندگی بشقاب پر زهرها زهر حسرت زهر عشق تنهایم تنها...

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

این صدای درونم است که زم زمه می کند

راستی چرا تنهایی عادتم شده است؟

من که نمی دانم...ولی می گویند او می داند

گفتم او دیگر کیست گفتند:در خود نگاه کن در می یابی که او کیست

این گونه کردم و...

بگذارید در تنهایی ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

سالها دلم می خواست رفیقی داشتم

اما...

تنهایی را دوست دارم...

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

دلم می دوید

من هم می دیدم

من به دنبال دلم

ودلم به دنبال او

به دلم گفتم نرو

بی تو چه کنم...

گفت:من بی او چه کنم

ناگهان دلم ایستاد

خیره شد...

نفت خیانت بر روی سرش ریخت وخود را آتش زد

دلم سوخت...

هر چه گریه کردم خاموش نشد

دلم مرد ...

خداکند که بسوزی

آنچنان که دریا هم کاری نتواند کند

بگذارید در تنهایی ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

چندیست که حسی برای نوشتن ندارم

چندیست که چیزی برای گفتن ندارم

شبها حوصله دیدن خود را ندارم

روزها توانایی رفتن ندارم

سینه ام از درد دیدارش سوخته است

حتی فکر او هم وجودم را سوزانده است

گل اشکم شبی پرپر شدو وجودم ماند بی گل

دلم بر روزگارم گریه هایی بیش وکم کرد بی گل

کجایند آن شور آفرینان عشق

کجایند آن افکار یخی عشق

که نوری بتابند بر انجماد وجودم

تا شود دریای آبی در کویر وجودم

آه تشت زرین روشنایی هم افول کرد

دباره تاریکی شب های تنهایی ام نزول کرد

دباره ابرهای زندگی بر ماه من چیره شدند

دباره چشمانم به دنبال ماه خسته شدند

روزگاری دارم از این ابرها

کاش بادی بودو به وزیدن می گرفت

تا محو کند از زندگی ام این ابرها

دریای زندگی تنهایی ام ماهی ندارد

دریای من با این ابرها دگر جزری ز مد ندارد

به کجا و ز کجا پی به دیدارش ببرم

وقت دیدارش چه ارمغانی برایش ببرم

                  آری دل تنگم....

بگذارید در تنهایی ام....

 

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

بگذارید در تنهایی ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

بگذار بمیرم

ای خوبتر از گل

ای پاکتر از قطره ی شبنم

ای دل به تو محتاج

من جز تو نخواهم ز دو عالم

دل در تب سنگین خمار است

ای دوست بهار است

جز چشم تو هر چشم خمار است

کیفیت چشمان تو چون جام شراب است

ای چشم تو سر چشمه ی خورشید

یک دم نگاهم کن

صیاد منم ای آنکه به دام تو اسیرم

بگذار که از پای بیافتم

مستانه بمیرم

ای هستیم ز تو ارزنده چه دارم؟

که به پای تو بریزم؟

در کوی وفایت چشمانم

گر ندهد جان

گر سر ندهم بر سر پیمان

ای وای به من گر که به محشر

پرسند چه کردی در راه محبت؟

آخر چه بگویم ؟از فرط خجالت؟

                                            بگذارید در تنهایی ام.........

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

 

میتوان در سایه آموختن

کنج عشق جاودان اندوختن

اول از استاد یاد اموختیم

پس سویدای سواد آموختیم

از پدر گر قالب تن یافتیم

از معلم جان روشن یافتیم

ای معلم چون کنم توصیف تو

چون خدا مشکل توام توصیف تو

ای تو کشتی نجات روح ما

ای به طوفان جهالت نوح ما

یک پدر بخشنده آب و گل است

یک پدر روشنگر جان و دل است

لینک اگر پرسی  کدامین برترین

آنکه دین آموزد و علم یقین

                                                   بگذارید در تنهایی ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

شیطان گفت در این دنیا چه چیز انسان می تواند از من بالا تر باشد

        من از انها مومن تر بودم

        من بیشتر از انها عبادت کرده ام

        من از اتشم

        او گفت در این دنیا چیزی هست که نه تنها تو بلکه همه چیز را نابود می کند

        اتش و خاک برایش فرقی ندارد

        و فقط یک لحظه است

        شیطان گفت مگر ممکن است . ان چیست

        او گفت :عشق...

        نا گهان شیطان بر زمین نشست 

        و گفت خدایا به خاطر اینکه قلب مرا از اتش کردی تا که عشق را نفهمم تو را شکر...

        ........

        اما من چه کنم هم عشق را فهمیدم و هم شیطانم

       عشق  یعنی اب و قلبم یعنی اتش

       اما با صدای بلند میگویم:

       خدایا به خاطر این نعمت تو را شکر می گویم

       هر چند که اشکهایم بر قلب اتشینم هیچ اثری ندارد...

       من فریاد می زنم تا همه بدانند

       شیطانها هم عاشق می شوند

      شیطانها هم گریه می کنند... 

بگذارید در تنهایی ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

صدايي امد...

شنيدي؟

صداي شكستن استخوانهاي سينه ام بود...

شنيدي؟

غم سينه ام را شكست.

نشنيدي...

نغمه ي امد با حزني دل انگيز...

نغمه اي كه انگار از لب جويي

وز گلويي لطيف ونوايي دلارام

به جان مي نشيند:‌

بشنو اينك؟

با گوش دل:

اري دوستت دارم

مي دانم كه نشنيدي

و هرگز...

بگذارید رد تنهایی ام........

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

بیزارم از واژه

کلماتی که بوی نفرتم دادند

هیچ نیستند و به هیچم انگارند

من اگر نیست گردم نیز...

در جدال واژه میمانم

چنانکه بخون نشاند٬ دامن منفور واژه را...

اشنای زبان٬ غفلتش کران کران...

رنگین شده این دل٬خون!

ازبس که شنیدم که تهی زان...

ادمی٬خوارست و زبون...

کربودن و نشنیدن٬

به!زانکه درین لباس...

گویند:منطق ست٬گو:سپاس!

از عشق٬نگو دیگر!

دوست دارمت چیست؟

بازی لب است و زبان چرب...

انکه٬فقیرانه به عشقش زیست٬کیست؟

امشب٬نه دگر خدا دانم...!

نه٬بنده کبرش ابلیس...

امشب٬خودم هستم٬خود!

بیزار زواژه انسان...ان واژه افلیس...

زهرچه نام حصار دارد٬بیزارم...

وز انچه خوب انگاشتند٬برتابم...

نمی خواهم نفس را٬نمی خواهم هوس را...

دوست دارم که بیدار باشم و گویم٬خوابم...

می خواهم و می دانم که  توانم...

از نو٬قلمی بنگارم وبنگارم...

تعبیرکنم از اول٬حیلت ودامش را...

بی قصد و غرض گویم:خود دان!اری دوست دارم...

شیطان چیست و انسان کیست؟

به اویی که اهورای من است ومزدا...

ابلیس تر ز من نیست...

در بازی واژه گویند:کفرا!

  دریغ و دردا...

بگذارید در تنهایی ام....

 

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یاری

به اکراه آورددست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس ،کز گرم گاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سردست....آی.

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ،بگشای ،دلتنگم

حریفا !میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ،مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ،صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گوئی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، برآسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست

حریفا!گوش سرما برده است این ،یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است

حریفا!رو چراغ باده را بفروز ،شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان

نفسها ابر ،دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهرو ماه

آری........

زمستان است...

بگذارید در تنهایی ام.......

 

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

آی آدمها که بر ساحل نشسته شادو خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر داردکه دست و پای دایم می زند

روی این دریای تندو تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمر بند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره،جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر،گه پا

آی آدم ها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زندفریاد و.امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده پس مدهوش

می رود نعره زنان وین بانگ باز از دور می آید:

«آی آدم ها »...

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور ونزدیک

باز در گوش این نداها :

«آی آدم ها »......

بگذارید در تنهایی ام.......

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

یارب من امشب طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان کندن ندارم

مرا رها کن تا به بی نهایت برسم

مرا دوست داشته باش که به عشق پاکم برسم

آن عشقی که در غریبی با او بودم

او با من بود و من با او نبودم

آری این چنینم آواره و بی خانمان

آسمانی داشتم ولی به تمامی بی آسمان

ابرها در گذرند عمرها در دنیا

من هم در کنار او در ابر ها

بگذارید در تنهایی ام.......

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

قلب من امشب صدايي تازه دارد،قلب من امشب ندايي قريبانه دارد

اي قلب به جان عزيزانت،به جان آن قلب پاره پاره ات

از درد هايت براي كسي لب مزن،دارم از آن همه درد ورنج گذشته رهايي مي يابم

غم ديگران را تحمل ندارم

تنهايي ام عالمي دارد،عالم تنهايي به درد آمد ز تنهايي ام

كاش عشق گذشته از ياد ها مي گذشت

امشب عشق گذشته ام را در سينه حس كردم،نه،آن را اشك كردم و باد برد

اكنون ديگري دل را به جان آورده

ديگري قلب را گريه كرده اما گريه اش را به دستانش ماليده

من چه كنم؟

به والله قسم دوستش دارم،به خدا قسم خسته شدم

به خودش قسم عشق قبلي را پاك كرده

عشق گذشته نيرنگ بود

واااااي كه دلم را تكه تكه كرده

ربوده،نمي دانم چه كنم

نمي دانم به كجا پناهنده شوم

دادو فريادهايم براي دوري از عشق بازي عالم را پر كرده

اكنون من دباره قرق شدم در اين خاك و بادو آب و آتش

خداوندا ياري ام ده

برسانش كه طاقت ندارم

خداوندا ياري ام ده....

                               بگذاريد در تنهايي ام......

 

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

دلم جوانه اي تازه زده،دارو تدارم

آخرين اميدم همين جوانه است

اي خداي من،اي آن كه مرا تولد دادي

ياري ام كن

نمي دانم سياه كرئن اين ورق هاي دفتر چه حاصلي دارد

نمي دانم حرام كردن جوهر خود نويسم چه حاصلي دارد

نفسم به شمارش افتاده

دستانم ناه نوشتن ندارد

چشمانم سوي ديدن ندارد

فرياد رسي نيست؟ آيا كسي هست مرا ياري كند؟

 

                                         بگذاريد در تنهايي ام....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

ستاره ام نورانی شد‌‌"زندگی ام از تازه گی پر شد

اما ستاره من در میان ستارگان ناپیداست

ستاره عمرمن که پیداست در میان ستارگان هزار هزار ناپیداست

عجب عمری نصیب ماشد"عجب زندگی ای برای ماشد

نمی دانم به دنبال کدامین سخن خویش روم

نمی دانم از کدامین درد عشقی سخن را جاری کنم

از کدامین قصه و افسانه هایم دوری کنم

یادگاری های آن روزها را چگونه فراموش ونابود کنم

نمی دانم با یافتن این ستاره"یادگاری هایم فراموش می شود

این زندگی عجب رسمی دارد"این روح من عجب جسمی دارد

نابود شوم روزی"نابود شود عشقم

تنها شوم روزی"عمرم مرا............

دادگاهیست برای من زندگی

زندگی ام پیچ و خم ها دارد"کاش می شد.........

دادو فغان دوستان مرا این گونه ساخته

سربلند کردن برایم سخت تر از سخت شده

گردن و سر ز جسم سنگین تر از جان شده

ای خدا یاری ام ده"ای خدا محبت را...

                               بگذارید در تنهایی ام...........

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

امشب از کجا شروع کنم

امشب از خود شکایت می کنم

ماه من از کدام قله سر زد

کار من از کدام سال سرزد

سالهاست که دل به دریای غم تنها ساختم

ماه هاست که دل به عشقی تازه دوست ساختم

کاش می شد این بار به عشقم برسم

کاش می شد این بار به تنهایی نرسم

تازه از غم سر کشیدم

تازه از دل دست کشیدم

«کار دلم به جان رسید .کارد به استخوان رسید»

دل به دگر سپردنم

کاش مثال حرف زدنم

وای که این بار شدن

دوباره بیمار شدن

از غزل عشق صداست

این دگرم دریا پر از موج شده است

هربار به رخ دیدنش

صد بار ز مرگ بدتر است

صورت ماهش چنان

دل ز برم می برد

گویی نداشتم دلی

ونداشتم تنی

خسته ام از حرفا

خسته از روزها

خسته ام سال ها

خسته ام از دلها................

                                بگذارید در تنهایی ام....... 

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

ای مردم بیایید

بیایید تکه های قلبم را جمع کنید

مواظب باش

دستانت زخمی نشود

قلبم پاره پاره شده

زندگی ام پرپر شده

برای اولین بار این چنین سوختم درعشق

به کدامین سنگ گویم که آب نشود

به کدامینکوه گویم که جاری نشود

چشمانم به سفیدی کاغذ عادتی دیرینه دارد

ترسم ز روزی که کاغذ رنگ چشمانم را برد به سویی

آتش عشق این سفیدی را به سیاهی تبدیل می کند

مرا رها کنید با غم خود

بگذارید اندیشه کنم

بگذارید بمیرم

نابود شوم

چه کنم؟

کاسه به دست کرفتم ومی چرخم

ای دوست یاری ام کن کجایی؟

                                        بگذارید در تنهایی ام......

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

آه ای دل دیدی که چگونه ویران گشت قلبم

دیدی که چگونه خلوت گشت قلبم

سرگذشتم این گونه بو دو خواهد بودن

تنهایی ام این گونه هست و خواهد بودن

دل به عشقی تازه خواهم سپرد

وای از آن روز که عشقم به خاکم سپرد

دانستنی ها را می دانم و تجربه خواهم کرد

نادانی های گذشته ام را تجربه نخواهم کرد

ترسم که دباره تنهایی برگردد

ترسم که دباره زندگی برایم پنهان گردد

بگذارید در تنهایی ام...

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

مشعل آه تو افروخته مي خواهد عشق

سينه اي ملتهب و سوخته مي خواهد عشق

اندكي زاروغم آموخته مي خواهد عشق

وز مهن توشه و اندوه مي خواهد عشق

گر تو از خويش به اين گونه سفر خواهي كرد

بي شك از كوچه معشوق گذر خواهي كرد

گرچه از هيچ بدين گونه سفر خواهي كرد

بي شك از كوچه معشوق گذر خواهي كرد

آه تو،مشعل اين قافله خواهد بودن

را تو،روشن از اين مشعل خواهد بودن

دل به زنجيرغمش،در گله خواهد بودن

پاي او بسته به اين سلسله خواهد بودن

نه حراس از غم ره ،عمر سفر كوتاه است

از تو تا منزل مقصود،دومنزل راه است

گام اول به سر خويش تن خويش گذار

داغ حسرت به دل عافيت انديش گذار

چون كه از منزل اول به سلامت گذري

از سر خويش تن خويش به همت گذري

بگذاريد تنها باشم.......

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

آری می گوین دل به دل راه دارد اما باور نکنید

دل اگر به دل راه داشت مرا این گونه تنهایم نمیگذاشت

مرا این گونه تنهایم نمی گذاشت  که تا آخر زندگیم حسرت گذشته ام را .....

آه ای زندگی که هرچه داری و نداری دروغ است

دل اگر به دل راه داشت که من این گونه نبودم......

این گونه نبودم.....تنها.....بی کس....بی ......

ولی با این حا ل عادت کردم...آری

بگذارید تنها باشم........

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

دل ز ديدار رخت پر ميزند

،اشك ز چشمانم به دريا ميزند،

صورت ماهت زچشمانم برفت،

باز اشكهايم به در يا ميزند

اشكهايم هي برفت و هي برفت،

سوي چشمانم به تاري ميزند،

تاري چشمانم از دوري توست،

واي كه يزدانم به رويم ميزند،

چوب يزدانم ندارد هيچ ........

بگذارید تنها باشم....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

از كدامين وادي فرار مي كني ،به كدامين سوي پناه مي بري،

راه نفس به سينه ام بسته،از بس به بيابان هاي تنهايي سر گزاردم،

يارب

 مددي كن ،

نفسي ده،

رمقي ده،

رحمي كن

كه دگر نفس هايم سوخته سوخته مي ايد و دگر خواهم مرد....

تنهايم در اين راه،تنهايم در اين كاروان غم

،كاروان غم كاروان به آخر نرسيدت است

،الهي ،آه من جان سوز است،تنهايم گذاريد...

بگذارید تنها باشم....

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |

دلم از ماه گرفتگي هاي روزگارم گرفته

،دلم از هرچه ستاره هاي بي ماه است گرفته

،قلبم از صداي بلند سكوت لب ريز است

،لبريز از هر آنچه نبايد باشد

،زندگي امشب برايم سقف نيست

،زندگي ام با ماه بودن روشن است

،زندگي ام اكنون بي صداست

،كاروان زندگي ام به آخر رسيد

،بگذاريد دگر باستم و پياده شوم

،نمي دانم امشبم چگونه به صبح خواهد رسيد

،كاش مي دانستم كه حس دل مردگي شبهاي بي مهتابم چيست

،اما هرچند كه شبهاي بي مهتاب به سر خواهد شد

 اما تنهايي ام چه؟

بگذارید تنها باشم...

+نوشته شده در ساعتتوسط نگاه های خسته شهر... | |